13بدر 91...........

                13بدرامسال هم مثل پارسال عمو مسلم دوست بابایی مجتبی مارو سمت شهرک اندیشه دعوت کردند وما هم همراه بابایی اینها راه افتادیم و رفتیم اونجا جای همه خالی به هلیا که خیلی خوش گذشت البته یه کمی برای من سخت بود ولی وقتی میدیدم که دخملی داره حال میکنه منم همه چی یادم میرفت

هلیا و دایی علیش....

جاداره همینجا از خواهری تشکر کنم .بابت اینکه به همه تکالیف عید هلیا رسید و با دخملی پیکشو حل کردو منم خیالم راحت بود که فردا اگه خانمی بره مدرسه همه چیزش آماده هستش بعد از پارک بعد از ظهر راهیه خونه عمو مسلم شدیم برای صرف آش رشته و تا شب ساعت 11 اونجا بودیم و وقتی میخواستیم بر گردیم هلیا خیلی ناراحت بود آخه با ارشیا و الیسا خوب داشتن بازی میکردند.واز خستگی هم خبری نبود .شب موقع برگشتن مامان پرستو بهم زنگ زد که پرستو رو فردا نمیفرسته مدرسه .ولی بابا حسن مخالف این بود که هلیا فردا نره دخملی هم هیچ نظری نداد که نمیخواد بره و خوشبختانه فردا صبح خیلی راحت از خواب بیدار شد و با یه عالمه انرژی راهیه مدرسه شد

/ 3 نظر / 65 بازدید
سهیلا مامان درسا جون

سیزده تون بدر دشمناتون در به در خوشحالم بهتون خوش گذشته بخصوص به هلیا جونم چه عکس قشنگی هم انداخته آقا پسری که تو عکسه چقدر شبیه هلیا جونمه احیانا پسرخاله اش نیست؟