جریانات هفته ای که گذشت......

سلام به همگی. خوبین خوشیین سلامتین

روز جمعه ای که گذشت ما مهمون داشتیم.قرار یود عموها ومامان جون هلیا برای ناهار بیان خونه ما.وهلیا جونی هم کلی خوشحال بود که دختر عموهاش میخوان بیان خونمون

من صبح ساعت 8 بیدار شدم تا غذاهامو درست کنم ....برای پیش غذا سوپ شیر درست کردم برای غذای اصلی هم چلو جوجه کباب وسبزی پلو با ماهی روانتخاب کردم.برای دسر هم کرم کارامل وژله و ماست خیار و سالاد و.... ..درست کردم.تا همه کارامو انجام بدم ساعت شد 12.5البته چون خانواده محترم همسری تا نماز ظهر شون و نخونن به مهمونی نمیرن دیدم خوشبختانه وقت زیاد دارم و کمی استراحت کردم تا بعد از اومدن مهمونها بتونم انرژی کافی برای مهمون نوازی داشته باشم.

خلاصه هلیا جونی که در اتاقش با دختر عموهاش مشغول خاله بازی بودوکلی داشتن حال میکردن.........

ویه کار خوبی که امروز دخترم کرد وقتی رفتم تو اتاقش دیدم بعداز تموم شدن بازیشون تمام اسباب بازیهاشو خودش جمع کرده و اتاقش هم مرتب کرده خیلی خوشحال شدم ....

البته خانمیه من یه عات خوبی که داره معمولا اتاقش و خودش مرتب میکنه ولی فکر نمیکردم تو هیجانات بازی ومهمونی این کارو انجام بده.....الهی مامانت به قربونت بره خانم باسلیقه من

بعدازظهر هم دخملامون با باباهاشون رفتن پارک و ما خانمها موندیم خونه مشغول صحبت وگفتگوبودیم..وبعد از اومدن بچه ها عمو حسین ا ینها رفتن.وشب هم عمو محمد ومامان جون رفتن.........این هم از جمعمون

شنبه صبح وقتی بیدار شدم احساس کردم معدم پیچ میزنه فکر کرم سردیم شده .زیاد جدی نگرفتم و بلند شم به جمع و جور کردن خونه وهلیا هم فرستادم مرسه دیدم نخیر این دل درده خوب نمیشه که نمیشه.....آخمامانی بهم زنگ زد گفت پاشو ناهار بیا اینجا.بعد ندا وآقا سعید اومدن دنبالم ورفتیم خونه مامانی.

خودمو بستم به نبات داغ و عرق نعنا بازم حالم خوب نشد .شب با همسری رفتیم دکتر وتا ساعت 2شب زیر سرم بودم .دکترا هم که نمیگن چته فقط نسخه مینویسن........

به همین خاطر شب موندم خونه مامانیم تا استراحت کنم ...

فرداش یعنی یکشنبه خدارو شکر حالم بهتر بود ولی چون نمیخواستم بابایی به زحمت بیفته و هلیا رو ببره وبیاره از مدرسه .با هزار خواهش و تمنا دخملمون و راضی کردم که امروز نره مدرسه...........وتاشب اونجا بودیم

خدایا :ایشالله همیشه همه پدر و مادر ها سالم وسلامت باشن و چراغ خونشون همیشه روشن باشه تا ما بچه ها در موقع خوشی و نا خوشی دل خوش این عزیزامون باشیم.....

بقیه روزهای هفتمون هم خدا رو شکر به سلامتی گذشت..................تا بعدبای بایبای بایبای بای

/ 13 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان مینوفر

سلام نسرین جون منم برات آرزوی سلامتی میکنم در مورد عکس ها هم یه سی دی افکت از دوستم گرفتم و با کمک ایشون روی عکس ها کار کردم.

مهتاب

سلام.ممنون که به ما سر زدین.از آشنایی با شماوهلیای خوشگل خوشحالیم.افرین به دختر گلمون که مرتب ومنظم هم هست.نسرین جون چه جوری بهش آموزش دادی؟ امیدوارم همیشه سلامت باشین.هلیا جون رو ببوس[ماچ]

مامان پرنیان

انشالله همیشه شاد و سلامت باشین دختر نازتم از طرف من[ماچ]

سارا مامان رزا

سلام . ممنون که اومدی و وب دختر نازتو معرفی کردی. خیلی دختر نازیه خدا برای پدر و مادرش نگهش داره. منم لینکتون می کنم. ایشاللا همیشه سالم و سلامت و خوشحال باشین.[گل]

bahar

سلام خوبين دختر کوچولورو ببوس

یه دوست قدیمی

سلام تمام عکسها رو دیدم آرشیو همه همه عکسهاشو دیدم منو برد به یاد ایام قدیم گل دخترتو که ناز شدهو ماشالله خوشگل حسابی ببوس

عمه ی امیرحسین

سلام چه دختر نازو ملوسی [بوسه]خوشحالم با وب شما آشنا شدم . کلبه ی کوچکی داریم دوست داشتید و قابل دونستید به ما هم سر بزننید