♥♥روزهای پاییزیمون 93♥♥

 

اول مهر و دختر چهارم دبستانیمون♥


سلامی با تاخیر فراوان ♥

امسال مدرسه اعلام کرد که 26شهریور برای کلاس بندی چهارم باید بریم مدرسه ما هم به اتفاق مامان پرستو راهی شدیم . دخملی کلی شور و شوق داشت . امسال هم با پرستو تو یه کلاس نیوفتادن.هلیا گلی کلاس 4/1 خانم جهری افتاد که یه خانم معلم با تجربه و مهربون بودن .

اول مهر

دخملی امسال بعد از ظهریه♥ بابا حسن سر کار نرفت تا دخملی رو با هم راهیه مدرسه کنیم دانیال جوجو هم که با محیط مدرسه کلی حال کرد و میگفت نریم خونه ♥دخمل گلی ایشالله امسال هم مثل سالهای گذشته گل بکاری .مامانی آرزوی موفقیت برات دارم

سفر شمال ♥                             

پانزدهم مهر به همراه مامانم اینها رفتیم شمال شهر بابلسر جای همگی خالی خیلی خوش گذشت♥


 

یه شب خوب پاییزی رفتیم بیرون برای گردش که از پارک ساعی سر در آوردیم ♥

اینجا شبی بود که همه ی خانواده خونه ی عموم دعوت بودیم .همه ی این بچه ها نتیجه های مامان بزرگم هستن البته چهار تا دیگه هم هستن که دیگه خیلی بزرگن ماشالله تو عکس نیستن ....دانیالی مامان هنوز زبون باز نکرده ولی خوب با بچه ها ارتباط بر قرار میکرد آجی هلیا هم که طبق معمول دنبال داداشش هست و ازش مواظبت میکنه که یه موقع کسی دانیال و نزنه .یه خواهر تمام عیاره دخملی

شبی در مجتمع کوروش

بازم کوروش و دیدن فیلم شهر موشها لبخند.بین خودمون باشه من هنوز از گربه ی شهر موشها میترسم نیشخند.دوست داشتم دانیال بهونه بگیره که از سالن بزنم بیرون ولی پسملی خیلی هم خوشش اومده بودچشمک

 

یه عصر پاییزیه خوب باهم رفتیم پارک ملت پیک نیک دانیال و هلیا کلی خوش گذروندن

 

از علاقه های دانیالم بگم که پسمل مامان کلی فنی تشریف دارن عاشق پیچ گوشتی و چکش و عنبر دست و.....از این چیزهاست چند وقتی بود که جکش و بغل میکرد و میخوابید به اسباب بازیش هم راضی نبود .به چکش هم میگه (داقوش).به پیچ گوشتی میگه (بیجو)به عنبر دست هم میگه (عمه مس)پسرم اولین حرفایی که از زبونش شنیدیم همین چیزا بود .پیچ هر چیزی که ببینه باز میکنه .چند وقت پیش اومدم جارو برقی بکشم رفتم تلفن و جواب بدم تا اومدم دیدم پیچ همه دسته ی جارو رو باز کرده بود کلی پیچ زمین بود .دسته ی جاروم هم ده تیکه شدتعجببه خاطر همین بابا حسن یه رادیو قدیمی داد دستش گفت هرچی پیچ داره باز کن پسرم .چشمکالبته ناگفته نماند که این کاراش مثل دایی محمدشه.دایی ممد هم کوچولو بود تو جیبش یا پیچ میدیدی یا سیم .یا باتری .اونم با هیچ اسباب بازیی حال نمیکرد الان هم مخ کامپیوتر و الکترونیکه

چشمک

یه روز پاییزی که آجی هلیا رفت مدرسه من و دانیال رفتیم پارک آخه از اون موقع که هلیا میره مدرسه خیلی حوصله ی پسملی سر میره

تولد بابایی مجتبی

روز بیست آذر تولد بابای عزیزمه که الهی هزارساله بشه .البته مامانمم همینطور .ایشالله همیشه زیر سایشون باشیم

بابا و مامان بزرگ وبابا بزرگم

شب یلدا♥

امسال شب یلدا خونه ی ما برگذار شد مامانم اینها و مامان بزرگ و مامان بزرگم به صرف کله پاچه خونه ی ما دعوت بودن که زحمتشو حسن آقا کشید که انصافا دستش درد نکنه چه کله پاچه ای پخته بود شب خوبی رو در کنار خانواده گذروندیم .خدا رو شکر همه چیز خوب و عالی برگذار شد

/ 2 نظر / 282 بازدید
مامانی کوثر و ساغر

سلام خانومی خوب هستید خیلی وقت بود که دیگه به وبلاگتون سر نمی زدید . کلی از دیدن عکسها لذت بردم ، امیدوارم همه روزهاتون به شادی...