یه تجربه بد

آخچند روز پیش زن عموها وعمه ها ومامان جون به عیادت مامان اومده بودن خونه مامانی فرشته .لیلا جون (یکی از زن عموها )به خاطر مدرسه رفتن من زحمت کشیده بود و لوازم والتحریر برام هدیه اورده بود.بعداز اینکه رفتن من هم با اون مداد تراشی که تو لوازمم بود هی همه مدادهامو تیز می کردم و شروع کردم با اونها به بازی تا اینکه نوکه یه مداد شکست ورفت تو کف دستم .آخبعد شب با بابا حسن و مامان نسرین رفتیم بیمارستان میلاد تا با یه جراحیه کوچولو نوک مدامد رو در اوردن و پانسمان کردن  آخاینقدر دختره خانمی بودم .با اینکه اقا دکتر منو تنهایی برد اتاق عمل یه ذره هم گریه نکردمآخمامانت به فربونت

/ 0 نظر / 35 بازدید