روز هشتم عید

امروز صبح هلیا گلی با بابا حسن رفتن پارک من هم موندم خونه رو مرتب کنم آخه  امروز شاید مهمون بیاد.

بعداز ظهر بود که عمه پری زنگ زد گفت که با عمه مرضی میان خونه ما عید دیدنی من هم همه وسایل پذیرایی رو آماده کردم تا اینکه مهمانها اومدن دینا و برنا هم بری اولین بار به خونه ما اومدن.که خوش اومدن

در همون موقع که عمه اینها خونه ما بودن زنگ خونه به صدا در اومد .هلیا خانمی رفت در رو باز کرد و گفت عمو محسن اینها اومدن خلاصه یک دفعه خونه پر از مهمون شد و هلیا گلی کلی خوشحال شد .بعداز اینکه همه رفتن خاله ندا زنگ زد گفت دارن میان خونه ما وشام پیشه ما بودن.

/ 0 نظر / 48 بازدید