سلام به همه دوست جونام.....
امسال محرم هم مثل سالهای گذشته تو محل مامانم اینها برای دیدن دسته میرفتیم .هلیا گلی هم هر روز صبح که بیدار میشد میگفت دیگه امشب میخوام برم تو دسته زنجیر بزنماولی همچنان ساعت 8 یا 9شب از خواب بیهوش بود و ناکام از رفتن به دسته .تا اینکه شب تاسوعا و ظهر عاشورا بردیمش تو دسته و بالا خره موفق شد که زنجیر بزنه.
هلیا و دایی علیش
دیدن فربد کوچولو
چند روز پیش برای دیدن فربد کوچولو رفتیم خونه خاله شیرین دوست دوران کودکیه من هلیا گلی هم همش پیش فربد نشسته بود بهش نگاه میکرد .فکر کنم خودش و با نی نی گولیون مجسم میکرد.خاله شیرین هم بهش گفت که بیا تو به فربد شیرشو بده که خانمی کلی از این کار لذت برد.وقتی برگشتیم خونه برای باباش با هیجان از شیر خوردن فربد تعریف میکرد......
هلیا و فربد
بهترین هدیه ای که تا به حال گرفتم.....
این نقاشی رو هلیا گلی تو مدرسه برای من کشیده بود کلی مامانشو مشعوف کرد .الهی مامانت قربونت بره دخمل مهربونم.شب وقتی بابا حسن اومد خونه با دیدن نقاشی هلیا یه کوچولو حسودی کرد و گفت پس من چی؟؟؟؟که هلیا هم رفت تو اتاقش و با این نقاشی اومد و دل باباشو بدست آورد.......
تا بعد 


























