
روز شنبه اول بهمن ساعت 6/5 صبح که بیدار شدیم هلیا جونی رو برای رفتن به مدرسه آماده کنیم دیدیم به به چه برف قشنگی داره میاد و همه جا سفید شده بابا حسن گفت شاید امروز بچه ها رو تعطیل کنن .....ولی حالا تو تا خبر دادن اخبار هلیا رو آماده کن ببینیم چی میشه .همه خبر ها رو گوش دادیم و هیچ خبری از تعطیلیه مدارس تهران نبود.منم دلم شور میزد که این بچه یه موقع تو مدرسه نخوره زمین یا اتفاق دیگه ای براش نیفته .هر کاری کردم دلم راضی نشد که دخملی رو بفرستم مدرسه .مامان پرستو هم بهم زنگ زد گفت که پرستو رو نمیفرسته.که دیگه تصمیم گرفتیم که هلیا نره بعدش به دخملی گفتم که برو لباساتو در بیار ....
ساعت9/5 بود که بابا حسن می خواست بره سر کار که خانمی بهش گفت بابا منو میبری برف بازی مامان که نمیتونه بیاد بیرون تا تو برگردی برفا آب میشن ....
بابا حسن هم قبول کردو دخملی رو آماده کردم و با هم رفتن پارک محل و تا ساعت12/5اومدن خونه که هلیا گلی از شدت سرما و خستگی دیگه گریش گرفته بود البته کار بابا حسن هم دیر شده بود.وقتی دیدم که یخ زده زود حموم و آماده کردم و یه راست فرستادمش زیر دوش آب گرم و
بعدش هم اینقدر خسته بود که با حوله تو تنش روی مبل خوابش برد اینم از یه روز برفی خانمی..................




حال و هوای درسیه هلیا گلی
هلیا گلی تمام درسای کتاب بخوانیمشو دیگه تا درس آخرمیتونه بخونه البته تا حرف. ل .بیشتر نخوندن ولی دوست داره که همه چیز رو زودتر از کلاس بلد باشه بابا حسن هم خیلی باهاش همکاری میکنه .وبه بهانه معلم بازی به هلیا هم ریاضی و هم فارسی یاد میده.وقتی میریم بیرون دخملی هر تابلو و نوشته ای که میبینه باید بخونه اگه اون نوشته رو درست نخونه کلی عصبانی میشه جالب اینجاست که نباید کمکش کنیم چون میگه خودم بلدم توی ماشین هم که این پدر و دختر اینقدر از هم جمع و تفریق میپرسن که دیگه سرم میره.خلاصه که برای یاد گیریه همه چیز پشتکار خوبی داره معلمشون هم از همه لحاظ از دخملی راضیه و تو کلاس هم مامور بهداشت و مرتب کردنه بچه هاست که تو راه رو مدرسه ندوند .روحیه مسولیت پذیریش خیلی بالاست.منم از این موضوع خیلی خوشحالم که بچه منزویی نیست.....
یه CDبراش خریدم به نام میشا و کوشا که همه دروس رو با بازی به بچه ها یاد میده خیلی خوب بود .....

خلاصه که این دختر نازمون همه چی تمومه خیلی مراعات منو میکنه این چند وقته خوابم خیلی زیاد شده و دخملی سعی میکنه که برام مزاحمت درست نکنه و هر جا هم برای خرید میریم به جای اینکه برای خودش چیزی انتخاب کنه زود میره برای داداشش لباس انتخاب میکنه و اصرار که اینو برای نینیمون بخر.هر چیزی هم که برای نینی میخریم با شوق و ذوق میاره میچینه تو کشویی که خودش برای داداشش انتخاب کرده..................


تولد بابایی مجتبی بود در20آذر

ادامه مطلب ...