سلام به همگی. خوبین خوشیین سلامتین![]()
روز جمعه ای که گذشت ما مهمون داشتیم.قرار یود عموها ومامان جون هلیا برای ناهار بیان خونه ما.وهلیا جونی هم کلی خوشحال بود که دختر عموهاش میخوان بیان خونمون![]()
من صبح ساعت 8 بیدار شدم تا غذاهامو درست کنم ....برای پیش غذا سوپ شیر درست کردم برای غذای اصلی هم چلو جوجه کباب وسبزی پلو با ماهی روانتخاب کردم.برای دسر هم کرم کارامل وژله و ماست خیار و سالاد و.... ..درست کردم
.تا همه کارامو انجام بدم ساعت شد 12.5
البته چون خانواده محترم همسری تا نماز ظهر شون و نخونن به مهمونی نمیرن دیدم خوشبختانه وقت زیاد دارم و کمی استراحت کردم تا بعد از اومدن مهمونها بتونم انرژی کافی برای مهمون نوازی داشته باشم.
![]()
خلاصه هلیا جونی که در اتاقش با دختر عموهاش مشغول خاله بازی بودوکلی داشتن حال میکردن.........
ویه کار خوبی که امروز دخترم کرد وقتی رفتم تو اتاقش دیدم بعداز تموم شدن بازیشون تمام اسباب بازیهاشو خودش جمع کرده و اتاقش هم مرتب کرده خیلی خوشحال شدم ....
البته خانمیه من یه عات خوبی که داره معمولا اتاقش و خودش مرتب میکنه ولی فکر نمیکردم تو هیجانات بازی ومهمونی این کارو انجام بده.....الهی مامانت به قربونت بره خانم باسلیقه من
بعدازظهر هم دخملامون با باباهاشون رفتن پارک و ما خانمها موندیم خونه مشغول صحبت وگفتگوبودیم..وبعد از اومدن بچه ها عمو حسین ا ینها رفتن.وشب هم عمو محمد ومامان جون رفتن.........این هم از جمعمون
![]()
شنبه صبح وقتی بیدار شدم احساس کردم معدم پیچ میزنه فکر کرم سردیم شده .زیاد جدی نگرفتم و بلند شم به جمع و جور کردن خونه وهلیا هم فرستادم مرسه دیدم نخیر این دل درده خوب نمیشه که نمیشه.....
مامانی بهم زنگ زد گفت پاشو ناهار بیا اینجا.بعد ندا وآقا سعید اومدن دنبالم ورفتیم خونه مامانی.
خودمو بستم به نبات داغ و عرق نعنا بازم حالم خوب نشد .شب با همسری رفتیم دکتر وتا ساعت 2شب زیر سرم بودم .دکترا هم که نمیگن چته فقط نسخه مینویسن........
به همین خاطر شب موندم خونه مامانیم تا استراحت کنم ...
فرداش یعنی یکشنبه خدارو شکر حالم بهتر بود ولی چون نمیخواستم بابایی به زحمت بیفته و هلیا رو ببره وبیاره از مدرسه .با هزار خواهش و تمنا دخملمون و راضی کردم که امروز نره مدرسه...........وتاشب اونجا بودیم
خدایا :ایشالله همیشه همه پدر و مادر ها سالم وسلامت باشن و چراغ خونشون همیشه روشن باشه تا ما بچه ها در موقع خوشی و نا خوشی دل خوش این عزیزامون باشیم.....![]()
بقیه روزهای هفتمون هم خدا رو شکر به سلامتی گذشت..................تا بعد


![]()
ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی وچه خوبترکه دنیای من شدی.پس برای من بمان و بدان که تو و هلیا جونی تنها بهانه بودنمین....
عشقم تولدت





هلیا و.........



سلام

امروز خونمون مهمون داریم .قراره که مامانی فرشته اینهاوخاله اینها و مامان بزرگ وبابابزرگ بیان نهار خونه ما .بعداز نهار متوجه شدم دخمله مامان داره یواشکی هرچی جوجه کباب مونده میبره برای گربه توحیاط .بهش گفتم که مامانی هرچی استخون مونده با خودت ببر اما کو گوش شنوا .خلاصه پیشی کوچولوهم مهمون ما بود
بعداز رفتن مهمونها برای عید دیدنی رفتیم خونه پرستو دوست صمیمیه دخملمون .وبعداز اونجا چون از نهار زیاد غذا مونده بود شامو بردیم خونه مامانی اینها واونجاخوردیم.اینم از داستان امروز......................















بعد من هم بعد از خوردنه صبحانه رفتم اسباب بازی فروشیه محل وبرای خانم گل یه باربیه بزرگ خریدم وهلیا جونی کلی خوشحال شد





دلت شادو لبت خندان بماند