



![]()
امروز روز اخره پیش دبستانیهاست و از مدرسه به ما نامه دادن که بریم مدرسه وزودتر از همیشه بچه هارو تحویل بگیریم . چون برای ساله نو بچه ها جشن داشتن و وسایل هفت سین جایزه میدادن خودشون نمیتونستن اونها رو بیارن .واین فرصت خوبی شد تا من دوربینم و ببرم واز هلیا وخانم مسیبی یه عکس یادگاری بندازم
واز همه مهمتر برام این مسئله بود که مربیه هلیا جونی (خانم مسیبی) به من گفت بهتون تبریک میگم بااین دختره گلی که دارین از همه لحاظ نمرش 20هستش
دختره خوشگلم دوستت دارم وامیدوارم تا مراحل بالای تحصیلیت درپناه خداوند مهربان سلامت و شاد و موفق باشی ومنو بابا حسن تا همیشه درکنار تو نازنین باشیم
![]()
هلیا و پرستو توی حیاط مدرسه
![]()
الهی مامان قربونه اون ژست و تیپ قشنگت بشه عزیزه دلم.(چشمم کفه پات)
![]()
![]()
امروز عروسیه پسردایی مامانمه (عمو مهدی)خیلی داره به من خوش خیلی داره به من خوش میگذره
هلیا گلی با حسین
هلیا خانومی و آنیتا
من امسال لباس عید دخملمون واز کیش خریدم وخوشبختانه به تنش خیلی خوب بود 
تیپم چطوره؟؟؟؟؟؟
من و خاله ندا تصمیم گرفتیم یه سفر بریم کیش البته دوست خاله ندا هم با ما بود .حالا من موندم غصه که هلیا گلی رو چی کارش کنم .از دو هفته قبل حسابی امادش کردم که دختره نازم ما داریم میریم کیش وتو باید چند روز پیشه مامانی باشی :اون وقت هرچی بخوایی برات میخرم و اگه دختر خیلی خوبی باشی یه جایزه هم برات میخرم.دختره نانازی از اونجایی که خیلی منطقیه قبول کرد اما چون بار اول بود که چند روز پیشم نبود یه کمی نگران بودم.....چون بابا حسن هم شبها میرفت بهش سر میزد یه کمی خیالم راحتتر شد.ولی میترسیدم بیشتر از دو روز دووم نیاره و دل تنگی کنه .البته باید از یه جایی شروع میشد چون باید عادت کنه همه جا پیش من نیست .روز سفر رسید و دختر مامان دفترشو اورد و یه لیست بلند بالا داد که براش اسباب بازی چی بخرم.....ما رفتیم و برگشتیم جاتون خالی فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره .هر از چند گاهی لازمه که مال خودت باشی و برای خودت وقت بزاری.این سفر برای شادتر شدنه روحییم خیلی لازم بود .از همین جا از همسر مهربانم خیییییییلی تشکر میکنم که با من کمال همکاری رو داشت که من بدون دغدغه مسافرت برم.عزیزای دلم عاشقه هر دو تون هستم امیدوارم تا همیشه شاد و سلامت در کنار همدیگه زندگی زیبایی داشته باشیم.

هلیا گلی دیگه تقریبا همه حروفها رو یاد گرفته وبیرون هرچی ماشین میبینه شماره پلاک وحروفشو میخونه و من وبابا حسن وکلی مشعوف میکنه.تازه داره سعی میکنه برای بابا حسن نامه هم بنویسه که صبح براش خوراکی چی بخره.
نمونه نامه:پ ا س ت ی ل .ب س ت ن ی .ا ب م ی ه.
الان ساعت 12 هستش و عشقه مامان داره حاظر میشه که بره مدرسه
قربون اون سیب خوردنت برم مامانی
حالا باید بریم دمه در تا عمو سرویسی بیاد.
امروزنوبته منه که بچه ها رو سوار سرویس کنم .این قراریه که من ومامانه پرستو گذاشتیم.که روزهای زوج من ورزهای فرد مامانه پرستو بچه هارو سواره سرویس کنیم.حالاباید بریم زنگ پرستو رو بزنیم تا بیاد پایین.
امسال زمستون بر عکس پارسال خدا رو شکر برف خوبی بارید.دخمله مامان وقتی صبح بیدار شد و برف و دید دیگه دل تو دلش نبود که بره بیرون برف بازی .همش از پشت پنجره بیرون و نگاه میکرد و میگفت بریم میترسید برف تموم بشه .ولی خیلی دوست داشت که با علی برف بازی کنه به خاطر همین زنگ زد به دایی محمد و گفت دایی میایی دنبالمون مارو ببری خونتون " بیام تو کوچه شما برفبازی کنم .
چون ماشین دست بابایی بود دایی ممد به بابایی زنگ زدو بابایی اومد دنبالمون و رفتیم اونجا وهلیا جوونی با علی و خاله ندا و مامانش یه دل سیر برف بازی کردو یه ادم برفی خودش تنهایی درست کرد و اجازه نمیداد کسی نزدیکه ادم برفیش بشه .وقتی هم رفتیم خونه همش از بالای پنجره مواظب ادم برفیش بود
خلاصه این بود جریان یه روز برفیه زیبا
هلیا جونی با دایی علی سخت مشغوله برف بازین.
اینم یه عکس خوشگله هلیا و بابایی مجتبی
امروز 22اذر ماه وقت خلاص شدن از شره این گچه پام رسیده
خدارو شکر صبح زود که با همسر مهربان رفتیم بیمارستان و برگشتیم دیگه روی دو پام بودم ولی از عصا هم کمک میگرفتم.چون هنوز تعادل نداشتم .ویه کوچولو درد داشتم .همین جا دعا میکنم نه تنها برای من برای هیچ مامانی از این اتفاقها نیفته چون ادم خیلی احساس ناتوانی میکنه
از صمیم قلب ارزوی سلامتی برای خودم وعزیزانم دارم

چندروز پیش مدرسه روز سنجش بینایی بود
که دیدم هلیا با یه نامه اومد خونه دیدم توی نامه نوشته شده هلیارو پیش یه متخصص چشم پزشکی ببرم
بعد خاله ندا ومن(با پای گچ گرفته)رفتیم دکتر .من اصلا فکر نمیکردم که چشم هلیا گلی ضعیف باشه چون پارسال سنجش گفت که سالمه
نوبتمون شدو رفتیم داخل اتاق معاینه اقای دکتر جهتها رو از هلیا پرسید وهلیا همشو درست گفت تا به ریز ها رسید وهلیا دوتاشو نگفت اقای دکتر در سه جلسه دیگه معاینه را تکرار کرد و بعد تشخیص داد که شماره چشم هلیا 5/0هستش البته گفت که ریشه ارثی داره چون بابا حسنش هم عینک میزنه
ازهمه اینها گذشته خدا رو شکر می کنم که زود متوجه این موضوع شدیم چون اقای دکتر گفت چون زود فهمیدین تا8 سالگی ایشالله خوب میشه
حالا دخملم عینکش و زده خیلی نانازتر شده 
چند روز پیش زن عموها وعمه ها ومامان جون به عیادت مامان اومده بودن خونه مامانی فرشته .لیلا جون (یکی از زن عموها )به خاطر مدرسه رفتن من زحمت کشیده بود و لوازم والتحریر برام هدیه اورده بود.بعداز اینکه رفتن من هم با اون مداد تراشی که تو لوازمم بود هی همه مدادهامو تیز می کردم و شروع کردم با اونها به بازی تا اینکه نوکه یه مداد شکست ورفت تو کف دستم .
بعد شب با بابا حسن و مامان نسرین رفتیم بیمارستان میلاد تا با یه جراحیه کوچولو نوک مدامد رو در اوردن و پانسمان کردن
اینقدر دختره خانمی بودم .با اینکه اقا دکتر منو تنهایی برد اتاق عمل یه ذره هم گریه نکردم
مامانت به فربونت
امروز 15 مهر ماه هست.ومدرسه هلیا جشن گرفته برای اشنایی بجه هابامدرسه .عسل خانم ماکه از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید.خاله ندا اومد وهلیا رو حاضر کردو منهم حاضر شدموبه کمک ندا سوار ماشین شدیم وهلیا بایه مامانه پاشکسته اولین روز مدرسشو با دوستش پرستو جشن گرفت
در ضمن دست خاله ندا هم درد نکنه که همه زحمتهای برو وبیاوعکسوفیلم وکشید
بعد از جشن خانم ناظم شروع کرد به کلاس بندیه بچه ها وخوشبختانه هلیاوپرستو تویه یک کلاس افتادن و جشنشون کاملتر شد
عزیزم از همین امروز تا همه مقاطع تحصیلیت برات ارزوی موقیتهای بزرگ رو دارم
امروز 10مهربا خاله ندا و هلیا رفتیم بوستان .هلیا گفت که میخواد بره زمین بازی ماهم بردیم گذاشتیمش اونجا بعد با خاله ندا رفتیم خرید 10دقیقه از چرخیدن ما در بوستان نگذشه بود که دم یه ویترین مغازه وایساده بودم که ندا منو صدا کرد تا اومدم برگردم یه دفعه پام با شدت پیج خوردو جرق صدا داد. بله به همین الکیی ام شکست .حالا درد پام یه طرف و فکر هلیا که جه جوری ببرم مدرسه هم یه طرف
بعداز اینکه ازبیمارستان برگشتیم خونه مامانی فرشته قرار شد تا موقعی که خوب بشم بمونم پیش اونها وجاداره که الان ازمامانی فرشته وبابایی مجتبی خیلی تشکر کنم که این قدر زحمت منو هلیارو تواین 2ماه کشیدن ونذاشتن آب تو دلم تکون بخورم ایشالله همیشه سلامت باشن وسایشون همیشه برسرما باشد.

الان رسیدیم به اول مهر وهمه مدرسه هاباز شدن الا پیش دبستانیهاچون اونهااز 17مهر باید برن مدرسه
دخمله مامان سوال هر روزش از من اینه که چند روز دیگه من باید برم مدرسه ؟من هم که جوابشرو میدم که چند روز مونده با من قهر میکنه ومیره تو اتاقش و کیف و لباس مدرسشو میپوشه و تو رویاهاش میره مدرسه .الهی من قربونت برم که این قدر مدرسه رو دوست داری.
امروز روز عید فطر است وهمگی خونه عمه زری نهار دعوت هستیم .دختر عموهای هلیا ومامان جون اینها پیغام داده بودن که هدیه تولد هلیارو اونجا میخوان بهش بدن .به همین خاطر بابا حسن کیک خرید و رفتیم خونه عمه زری ویه تولد دیگه اونجا گرفتیم دست همگی درد نکنه زحمت کشیدین
امسال دوباره تولد خانمی مصادف با ماه رمضون شده بود وبرای اینکه خوشحالتر بشه رفتیم سرزمین عجایب وباعلی کل بازیها رو کردو خاله ندا گریمش کردو چند تا عکس خوشگل گرفت ویه عالمه هم از طریق عمو سعید جایزه گرفت.
امروز شب تولد دخملمونه
خاله ندا و مامانی فرشته زحمت کشیدن و برای هلیا هدیه گرفتن من هم یه کیک کوچولو گرفتم تا یه جشن کوچولو بگیریم .خوشبختانه عمه پری ومنصوره و دینا وبرنا هم اومدن وتولد هلیا شکل بهتری به خودش گرفت
.خوشگله مامانی ایشالله 120 ساله بشی

امسال بعداز تموم شدن ماه رمضون کل خاندان بابا مجتبی با کل خاندان عمو مسلم رفتیم شمال .هلیا تواین سفر یک همبازی داشت به اسم ارشیا که خوشبختانه میونه خوبی با هم داشتند
ارشیا باخواهرش الیسا هردو تاشون ابله مرغون داشتن هلیا همش پیش اونها بود باخودم گفتم تا برسیم تهران حتما هلیا هم میگیره نشون به اون نشون که الان 2هفته از اون مسافرت میگذره وهنوز خبری از ابله نیست فکر کنم بدنش مقواوم بوده
خشگله مامانی روز شماری میکرد که بریم خونه مامانی فرشته تا با ثنا بیا دم در تو کوچه اسکوتر بازی کنه 
امروز یکی از روزهای گرم تیر ماه هست ومنو سمیه جون(خانمه وحید)تصمیم گرفتیم هلیاوامیرمحمدوعمه نینای امیر محمدوببریم سرزمین عجایب
بعداز کلی بازی کردن خاله ندا که مسئول گریم سرزمین شده بود هلیا گلی رو یه گریم خوشگل کرد امیر محمد هم میخواستیم گریم کنیم که گریه کردو نشست
دخمله مامانی بااون مایوی خشوگلش وهیکل مانکنیش کنار دریا مثل مدل ها شده بود
البته ماشالله چشمم کف پاش
قربونت برم جیگر طلایی من
به هر حال تواین سفر که با خاله ندا اینهاودایی ممد رفتیم خیلی خوش گذشت

امروز 7 اردیبهشت هست ودوقلوهای خاله منصوره به دنیا اومدن
وهلیا جونی برای دیدنشون بی تاب وماهم برای ملاقات رفتیم بیمارستان 
امروز 25 فروردین هست وروز تولد بابام هستش و مامان نسرین هم به همین خاطر مامانجون وعمه زری وعمه اعظم اینهارو برای نهار دعوت کردو بعداز ظهر هم یه تولد کوچولو برای بابا حسن جونی گرفتیم
امروز هلیا جونی تولد دوست صمیمیش پرستو دعوته
البته این هم بگم که پرستو نوه دایی بابام هم میشه که اتفاقی باهم همسایه دراومدیم و هلیا یه دوست خوب پیدا کرد
والان هم درجشن تولد کلی کیف کرد وخوش گذروند
سلام به همگی امروز 20فروردین هستش وبابایی مجتبی هلیا گلی ونینااینهاوعمه اینها رو بادستگاه جدیدی که تازه خریده شام به صرف یه پیتزای خوشمزه دعوت کرده
خلاصه جای همتون خالی خیلی خشمزه شده بود 
سیزده بدره امسال ما با بابایی اینها رفتیم پارک میعاد ودراونجا باعلی کلی بازی کردم وخیلی خوش گذشت
وبعداز پارک رفتیم خونه عمه زری به یه اش رشته توپ
امروز 9 فروردین خونه عمه اعظم عید دیدنی رفتیم و با دختر عموهام کلی بازی کردیم و خوش گذرندیم