درباره نویسنده
نسرین مامان هلیا
هلیا هستم. درروز14شهریور1384ساعت2بامدادپابه این دنیای زیباگذاشته ام.ومامان وبابام وبرای همیشه شکرگذارخداوندمهربان کرده ام.هلیا به معنای نور خورشید وشکوفه هلو میباشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نسرین مامان هلیا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این روزهای هلیا گلی.....
  • یه روز برفی....
  • سخنی با نینی گولیمون.....
  • محرم 90
  • روزهای مدرسه ای......
  • روزهای پاییزی .....
  • شکوفه زندگیم در جشن شکوفه ها
  • عروسکم تولدت مبارک
  • زود زود بر میگردم
  • دوباره دارم مامان میشم....
  • روزهای قشنگ ما....
  • هلیا و تولد پرهام جون......
  • این روزهای ما
  • تولدم مبارک......
  • هلیا وعروسی..........
  • باباهای مهربون روزتون مبارک
  • گشت وگذار.........
  • عکسهایی از دخملمون.....
  • جشن پایان سال هلیا دختری....
  • مامان های مهربون روزتون مبارک......
  • هلیا و ماه اردیبهشت
  • جمعه ای که ما گذروندیم.....
  • جریانات هفته ای که گذشت......
  • روز میلاد همسری............
  • هلیا خانمی درسرزمین عجایب
  • هلیا در زمین بازی بوستان
  • سیزده بدر از نوع نودی.......
  • روز دوازدهم عید
  • روز یازدهم عید
  • روز دهم عید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • آریانا فرشته کوچک
  • آرشیدا فرشته دوست داشتنی من
  • السای کوچولو
  • امیرعلی و مامان غزاله
  • آوین کوچولو
  • ایلیا جون
  • برای دخترم نیکی
  • بردیا عسل بابا
  • به سرنوشتم خوش اومدی(هلن)
  • بهار دختری
  • پرنیان گلم
  • تندیس عشقم
  • تینا جون
  • حامی عشق دل ماما وبابا
  • خاطرات بزرگ شدن من/ پویان جون/
  • خاطرات غزل ومامان الهام
  • خورشید زندگی من (هلیا)
  • دخترم سارا
  • دخمل کوشولوی من آتین
  • درباره الی
  • دل نوشته
  • دیانا الهه ماه وجنگل
  • روزهای من ودخترم/مهرو/
  • زیبا ترین فرشته الهی
  • سارینا پرنده کوچک خوشبختی
  • ساینا جون
  • سبک مثل ابریشم نرم مثل حریر
  • سپهر امانت خدا
  • سیما جون مامان هلیا
  • عزیز دل مامان وبابا/نادیا جون/
  • عسل عشق مامان وبابا
  • که ژوان کاکل زری
  • کوچولوهای دوست داشتنی(شیدا و سپهر)
  • کیانای خوشگل و ناز
  • گلسای من
  • گلهای گلدون
  • لپ گلی
  • مانا ومانیا دخترای آسمون
  • مینوفر جون
  • نارگلی ونگار
  • نازدار مامانش(ماهان)
  • نگار نازگل مامان
  • نورا کوچولو
  • هانا گل دختری
  • هلیا
  • هلیا پرنسس مامان وبابا
  • وندای کوچک من
  • یونای من
  • رونیا شکوفه سیب
  • ستاره های من
  • برای دخترم آندیا
  • کودکانه(محمدطه)
  • کوثروساغرخوشگلای مامان
  • شیما وحدیث
  • پرنسس سفید (النا)
  • رزا دختری از جنس پاییز
  • فربد و مامان شیرین
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



هلیا پرنسس مامان وبابا
این روزهای هلیا گلی.....
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

دخمل مامان اینروزها کارش شده که لباسهای منو بپوشه و برقصه عشوه بریزه

آرایشگاه رفتن هلیا گلی

دو روز پیش منو هلیا و خاله ندا باهم رفتیم آرایشگاه تا موهای دخملی رو کوتاه کنیم دیگه زیاد از حد بلند شده بود و  حموم کردن و برس زدن موهاش خیلی مشکل شده بود دیگه خودش راضی شد که موهاشو کوتاه کنیم

قبل از اینکه بریم آرایشگاه خاله ندا ماشینشو برد کارواش وتا ماشین شسته بشه رفتیم داخل کافه شاپ یه چایی خوردیم

   

نظرات ()



یه روز برفی....
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/۱۱/٤

                                         

                   

روز شنبه اول بهمن ساعت  6/5  صبح که بیدار شدیم هلیا جونی رو برای رفتن به مدرسه آماده کنیم دیدیم به به چه برف قشنگی داره میاد و همه جا سفید شده  بابا حسن گفت شاید امروز بچه ها رو تعطیل کنن .....ولی حالا تو تا خبر دادن اخبار هلیا رو آماده کن ببینیم چی میشه .همه خبر ها رو گوش دادیم و هیچ خبری از تعطیلیه مدارس تهران نبود.منم دلم شور میزد که این بچه یه موقع تو مدرسه نخوره زمین یا اتفاق دیگه ای براش نیفته .هر کاری کردم دلم راضی نشد که دخملی رو بفرستم مدرسه .مامان پرستو هم بهم زنگ زد گفت که پرستو رو نمیفرسته.که دیگه تصمیم گرفتیم که هلیا نره بعدش به دخملی گفتم که برو لباساتو در بیار ....

ساعت9/5 بود که بابا حسن می خواست بره سر کار که خانمی بهش گفت بابا منو میبری برف بازی مامان که نمیتونه بیاد بیرون تا تو برگردی برفا آب میشن ....

بابا حسن هم قبول کردو دخملی رو آماده کردم و با هم رفتن پارک محل و تا ساعت12/5اومدن خونه که هلیا گلی از شدت سرما و خستگی دیگه گریش گرفته بود البته کار بابا حسن هم دیر شده بود.وقتی دیدم که یخ زده زود حموم و آماده کردم و یه راست فرستادمش زیر دوش آب گرم و

بعدش هم اینقدر خسته بود که با حوله تو تنش روی مبل خوابش برد اینم از یه روز برفی خانمی..................    

                   

حال و هوای درسیه هلیا گلی

هلیا گلی تمام درسای کتاب بخوانیمشو دیگه تا درس آخرمیتونه بخونه البته تا حرف. ل .بیشتر نخوندن ولی دوست داره که همه چیز رو زودتر از کلاس بلد باشه بابا حسن هم خیلی باهاش همکاری میکنه .وبه بهانه معلم بازی به هلیا هم ریاضی و هم فارسی یاد میده.وقتی میریم بیرون دخملی هر تابلو و نوشته ای که میبینه باید بخونه اگه اون نوشته رو درست نخونه کلی عصبانی میشه جالب اینجاست که نباید کمکش کنیم چون میگه خودم بلدم توی ماشین هم که این پدر و دختر اینقدر از هم جمع و تفریق میپرسن که دیگه سرم میره.خلاصه که برای یاد گیریه همه چیز پشتکار خوبی داره معلمشون هم از همه لحاظ از دخملی راضیه و تو کلاس هم مامور بهداشت و مرتب کردنه بچه هاست که تو راه رو مدرسه ندوند .روحیه مسولیت پذیریش خیلی بالاست.منم از این موضوع خیلی خوشحالم که بچه منزویی نیست.....

یه CDبراش خریدم به نام میشا و کوشا که همه دروس رو با بازی به بچه ها یاد میده خیلی خوب بود .....

خلاصه که این دختر نازمون همه چی تمومه خیلی مراعات منو میکنه این چند وقته خوابم خیلی زیاد شده و دخملی سعی میکنه که برام مزاحمت درست نکنه و هر جا هم برای خرید میریم به جای اینکه برای خودش چیزی انتخاب کنه زود میره برای داداشش لباس انتخاب میکنه و اصرار که اینو برای نینیمون بخر.هر چیزی هم که برای نینی میخریم با شوق و ذوق میاره میچینه تو کشویی که خودش برای داداشش انتخاب کرده..................


تولد بابایی مجتبی بود در20آذر


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سخنی با نینی گولیمون.....
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

                 

سلام مامانی .

ببخش مامانو که تا حالا زیاد برات چیزی ننوشتم آخه هنوز مطمئن نبودم که پسمل مامانی یادخمل مامانی .تا اینکه دو سه هفته پیش با بابا حسن رفتیم سونوگرافی و آقا دکتر به ما گفت که پسمل مامانی و هلیا گلی داداش دار شده. شکر خدا رو کردم که همه چیز خوب و طبیعی پیش میره و تو یه نینی گولی سالم و سر حال هستی .......الحمد لله.....

هلیا گلی تا فهمید که داداش دار شده خیلی خوشحال شد و بعدش گفت عیب نداره مامان خودم بهش هم خاله بازی یاد میدم هم با ادبش میکنم.....

خوب هر بچه ای با هم جنس خودش بیشتر حال میکنه دیگه!!!

در مورد اسم نینیمون هم خیلی دنبال یه اسم گشتم که با هلیا جور باشه ولی هیچ کدوم یا مورد پسند نبود یا اینکه تو دوست و فامیل داشتیم ....

تا اینکه بنا به تصمیم آجی هلیا و مامان نسرین و بابا حسن قرار شد که اسم نینی بشه آقا دانیال.....

مامانی از وقتی حرکتتو توی دلم احساس میکنم با هر تکون تو خدا رو شکر میکنم که همیشه لطفش شامل حالم بوده .بهترین احساس که حس مادر شدن هست و به من عطا کرده.منو هلیا بابا حسن بی صبرانه منتظرت هستیم تا پا به این دنیای زیبا بگذاری و از برکت وجود تو و هلیا گلی زندگیمون شیرین وشیرینتر بشه.قربون هر دوتا تون بشم من الهی....دوستتون دارمقلبقلبقلبقلب

 

نظرات ()



محرم 90
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

سلام به همه دوست جونام.....

امسال محرم هم مثل سالهای گذشته تو محل مامانم اینها برای دیدن دسته میرفتیم .هلیا گلی هم هر روز صبح که بیدار میشد میگفت دیگه امشب میخوام برم تو دسته زنجیر بزنماولی همچنان ساعت 8 یا 9شب از خواب بیهوش بود و ناکام از رفتن به دسته .تا اینکه شب تاسوعا و ظهر عاشورا بردیمش تو دسته و بالا خره موفق شد که زنجیر بزنه.

هلیا و دایی علیش

دیدن فربد کوچولو

چند روز پیش برای دیدن فربد کوچولو رفتیم خونه خاله شیرین دوست دوران کودکیه من هلیا گلی هم همش پیش فربد نشسته بود بهش نگاه میکرد .فکر کنم خودش و با نی نی گولیون مجسم میکرد.خاله شیرین هم بهش گفت که بیا تو به فربد شیرشو بده که خانمی کلی از این کار لذت برد.وقتی برگشتیم خونه برای باباش با هیجان از شیر خوردن فربد تعریف میکرد......

هلیا و فربد

بهترین هدیه ای که تا به حال گرفتم.....


این نقاشی رو هلیا گلی تو مدرسه برای من کشیده بود کلی مامانشو مشعوف کرد .الهی مامانت قربونت بره دخمل مهربونم.شب وقتی بابا حسن اومد خونه با دیدن نقاشی هلیا یه کوچولو حسودی کرد و گفت پس من چی؟؟؟؟که هلیا هم رفت تو اتاقش و با این نقاشی اومد و دل باباشو بدست آورد.......

تا بعد بای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بای

نظرات ()



روزهای مدرسه ای......
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/۸/۱٥

دیکته های من......

اولین دیکته


دومین دیکته


هلیا داره مشق مینویسه.......

این ساعت مچی که تو دست خانمیه جایزه اولین دیکته ش هستش که بابا حسن براش گرفته بود....

هلیا در سرزمین عجایب

چند روز پیش بود که خیلی دلم مرغ سوخاری میخواست به خواهری زنگ زدم و گفتم میای باهم بریم تیرازه برای خوردن غذا اون هم قبول کردواومد و رفتیم . وقتی رسیدیم به پیشنهاد خاله ندا قرار شد اول هلیا رو ببریم سرزمین عجایب بعد بریم شام بخوریم .

چند عکس سرزمینی

 


نظرات ()



روزهای پاییزی .....
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/٧/٢۱

                         

سلام به همه دوستای عزیزم .تاخیر منو ببخشین ازبس تو این روزها هر روز یه مدل مریضی کشیدم خسته شدم به خدا. ولی باز خدارو شکر الان خیلی بهتر شدم...

از وضع هلیا هم خیلی راضیم به مدرسه خیلی شوق و ذوق نشون میده تکالیفش و خیلی مرتب و درست انجام میده و خلاصه دخملی سعی میکنه اصلا مامانشو اذیت نکنه خدا کنه تا آخرش هم همینطور باشه.وهمچنان کلاس شطرنجش و میره و تو اولین مسابقش هم دخملی مدال برنز گرفت....نی نی گولیمون هم خدا رو شکر خوبه ولی دکترم به خاطر کم کاریه تیرئیدم گفته که برم پیش یه متخصص تا خدایی نکرده مشکلی برام پیش نیاد برام دعا کنین تا همه چیز بر وفق مراد پیش بره ایشالله

خانمی اولین دندون شیریش تو مدرسه افتاده بود و با یه عالمه هیجان اومد خونه و به من خبر داد چون میدونه که به مراحل بزرگ شدن و خانم شدن نزدیک شده

سفر به روستای مصر آباد......

بعد از جشن شکوفه ها دوروز تعطیلی بود که به همراه مامان اینها و مامان بزرگم و عمو مصطفی اینها تصمیم گرفتیم که از روزهای آخر تابستان استفاده کنیم و یه سفر دو روزه به روستای ابا و اجدادیمون بریم که من10سالی بود نرفته بودم جاتون خالی خیلی خوش گذشت هلیا هم از نزدیک با زندگی روستایی آشنا شد یه عالمه خوش گذروند....

در کنار چشمه علی.....

تا بعدبای بایبای بایبای بایبای بای

 

نظرات ()



شکوفه زندگیم در جشن شکوفه ها
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/٦/۳۱

                                           

امروز30 شهریور روز جشن شکوفه هاست و هلیا جونی با یه عالمه شوق و ذوق از خواب بیدار شد و آماده شد برای رفتن به مدرسه....3نفری.از خونه که اومدیم بیرون پرستو و مامان و باباش و دیدیم و به اتفاق باهم راهی مدرسه شدیم.....

   

   

بعد از جشن موقع کلاس بندی شد و من و زویا جون (مامان پرستو)دعا دعا میکردیم که بچه ها تو یک کلاس بیفتند .که خوشبختانه با هم تو یک کلاس افتادن و راهی کلاس شدن .....

دختر نازم امیدوارم همینطور به مدارج بالای تحصیلی برسی و منو بابا حسن هم همراهیت کنیم......

پی نوشت:

از همینجا از عمه ها و مامان جون و خاله منصوره هلیا بابت هدیه های قشنگی که به مناسبت کلاس اولی شدن دخملی فرستادن تشکر میکنم......

نظرات ()



عروسکم تولدت مبارک
نویسنده: نسرین مامان هلیا - ۱۳٩٠/٦/۱۸

                                 

امسال قصد داشتم یه تولد مفصل برات بگیرم عزیزم .تدارکش هم کمی دیده بودم ولی از اونجایی که مامان یه کمی حال ندار بود نتونستم که اون چیزی که دوست داشتم و انجام بدم .البته تو اینقدر دختر با فهم و درکی هستی که یه کم هم گلایه نکردی و به من میگفتی مامان من نگران حال تو هستم ولی سال دیگه برام تولد خوب بگیر ...الهی مامانت به قربونت دوست مامان.....

البته روز تولد هلیا گلی .هلیا با خاله رفتن که کیک تولد هلیا رو بخرن و یه تولد کوچولو تو خونه براش بگیریم....که چند تایی عکس انداخته بودیم که دختر عمم (مامان دینا و برنا)زنگ زدو گفت که همه تو پارک جمعند ماهم دیدیم که بهتره بقیه تولد رو ببریم تو پارک وپیش فامیل جشن بگیریم و راهی شدیم پارک و جاتون خالی به هلیا گلی که خیلی خوش گذشت........

    

   

    

دختر نازم تولدت مبارک برات آرزوی بهترینها رو دارم و ایشالله همیشه سلامت و شادو موفق تو تمام لحظه های زندگیت باشی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »